دموکراسی را نمیتوان از تاریخش جدا کرد
الهه صدر
طنز تاریخ؛ وقتی نتیجه را میبینیم و فرایند را فراموش میکنیم
دموکراسی را نمیتوان از تاریخش جدا کرد
بسیاری از حقوق و آزادیهایی که امروز برای بخش بزرگی از جهان بدیهی به نظر میرسند، نه حاصل یک تصمیم ناگهانی، بلکه نتیجه قرنها مبارزه، مقاومت، اصلاح و تحول اجتماعی هستند. دموکراسی، حقوق بشر و حاکمیت قانون، محصول یک انقلاب، یک قانون یا یک شخصیت تاریخی نیستند؛ بلکه دستاورد فرایندی طولانیاند که طی آن، قدرت سیاسی به تدریج محدود شد و حقوق شهروندان گسترش یافت.
یکی از نخستین نقاط عطف این مسیر، مگنا کارتا در سال ۱۲۱۵ بود؛ سندی که برای نخستین بار این اصل را مطرح کرد که حتی پادشاه نیز فراتر از قانون نیست. هرچند این سند در آغاز برای حفظ حقوق اشراف تنظیم شده بود، اما بعدها به نمادی از محدود شدن قدرت سیاسی و شکلگیری حاکمیت قانون تبدیل شد.
چند قرن بعد، عصر روشنگری با طرح اندیشههایی چون آزادی فردی، حقوق طبیعی انسان، برابری در برابر قانون و ضرورت پاسخگویی حکومتها، پایههای فکری دنیای مدرن را بنا نهاد. انقلاب فرانسه و «اعلامیه حقوق انسان و شهروند» در سال ۱۷۸۹ این اندیشهها را به عرصه سیاست وارد کرد و آزادی، برابری و حق مقاومت در برابر ستم را به عنوان حقوق بنیادین انسان به رسمیت شناخت.
اما این تحولات بدون دگرگونیهای عمیق اجتماعی ممکن نبود. فروپاشی تدریجی نظام فئودالی، گسترش صنعت چاپ، افزایش سواد عمومی، انقلاب صنعتی، شکلگیری طبقه متوسط، رشد اندیشه علمی، جنبشهای لغو بردهداری، مبارزات زنان و جنبشهای کارگری، همگی در تغییر رابطه میان دولت و جامعه نقش داشتند. در نتیجه این تحولات، انسان نه به دلیل تعلق به یک طبقه، خاندان یا مذهب، بلکه صرفاً به عنوان یک انسان، صاحب حقوق شناخته شد.
پس از فجایع جنگ جهانی دوم، جامعه جهانی در سال ۱۹۴۸ اعلامیه جهانی حقوق بشر را تصویب کرد. این سند را میتوان نقطهای مهم در تاریخ حقوق بشر دانست؛ زیرا از یک سو، حاصل تجربه تلخ جنگها، نسلکشیها و نقض گسترده حقوق انسانها بود و از سوی دیگر، بر شانه جنبشها و مبارزاتی ایستاده بود که طی قرنها برای آزادی، برابری و عدالت شکل گرفته بودند.
اعلامیه جهانی حقوق بشر، اگرچه از نظر اخلاقی و سیاسی تأثیری عمیق بر جهان گذاشت، اما در زمان تصویب، یک معاهده الزامآور حقوقی برای دولتها محسوب نمیشد. به همین دلیل، ادامه مبارزات اجتماعی و سیاسی در دهههای بعد، دولتها و جامعه جهانی را به سوی تدوین اسناد حقوقی الزامآورتر سوق داد.
در این مسیر، جنبشهای ضدتبعیض، بهویژه جنبش حقوق مدنی سیاهان آمریکا در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، جنبشهای برابریخواه زنان و دیگر جنبشهای اجتماعی، نقش مهمی در تبدیل اصول کلی حقوق بشر به تعهدات حقوقی مشخص ایفا کردند.
در سال ۱۹۶۶، میثاق بینالمللی حقوق مدنی و سیاسی به تصویب رسید که دولتهای عضو را متعهد میکرد حقوق اساسی انسانها، از جمله آزادیهای مدنی و سیاسی، برابری در برابر قانون و منع تبعیض را رعایت کنند. چند سال بعد، در سال ۱۹۷۹، کنوانسیون رفع هرگونه تبعیض علیه زنان (CEDAW) تصویب شد تا دولتها موظف شوند برای رفع تبعیض علیه زنان در عرصههای مختلف حقوقی، اجتماعی و سیاسی اقدام کنند.
در ادامه این روند تاریخی، جنبشهای اجتماعی گوناگونی با تکیه بر همین اصول گسترش یافتند؛ از جنبش حقوق مدنی سیاهان آمریکا برای پایان دادن به تبعیض نژادی گرفته تا موجهای مختلف جنبش زنان، جنبشهای دفاع از حقوق معلولان، جنبشهای ضد استعمار در آفریقا و آسیا، و مبارزات جوامع بومی در کشورهایی مانند کانادا، استرالیا و کشورهای مختلف آمریکای لاتین برای حفظ هویت فرهنگی، حقوق سرزمینی و دستیابی به برابری حقوقی.
همین واقعیت درباره دموکراسی نیز صادق است. دموکراسی در اروپا و آمریکای شمالی نه از وجود یک نهاد خاص، بلکه از فرایند طولانی مهار قدرت، ایجاد نهادهای پاسخگو و انتقال تدریجی مشروعیت سیاسی از فرمانروا به شهروندان پدید آمد.
از این منظر، سلطنت خود یکی از نهادهایی بود که در جریان این تحولات دگرگون شد. در کشورهایی مانند انگلستان، سوئد و نروژ، پادشاهی از نهادی با اختیارات گسترده سیاسی به نهادی عمدتا نمادین تبدیل شد که مشروعیت و جایگاهش را از قانون اساسی و اراده عمومی میگیرد، نه از قدرت موروثی.
از همین رو، ثبات این دموکراسیها بیش از آنکه به وجود پادشاه وابسته باشد، بر پایه حاکمیت قانون، تفکیک قوا، انتخابات آزاد، استقلال قوه قضائیه، آزادی رسانهها، جامعه مدنی نیرومند و برابری همه شهروندان در برابر قانون استوار است.
با این حال، در بخشی از گفتمان پادشاهیخواهی در ایران، هنگام دفاع از بازگشت سلطنت، معمولاً به همین کشورها استناد میشود، اما بیشتر به نتیجه نهایی این تجربه توجه میشود تا فرایند تاریخیای که آن را ممکن ساخته است. در این نگاه، وجود پادشاه برجسته میشود، اما قرنها مبارزه برای محدود کردن قدرت سلطنت، گسترش حقوق شهروندی و استقرار حاکمیت قانون کمتر مورد توجه قرار میگیرد.
این برداشت گزینشی تنها به مسئله سلطنت محدود نمیشود. بسیاری از کسانی که تجربه کشورهای اروپایی را الگو معرفی میکنند، کمتر به یکی از بنیادیترین اصول همان نظامها، یعنی برابری کامل شهروندان، میپردازند. در این کشورها، برابری صرفاً به معنای حق رأی نیست، بلکه شامل برابری سیاسی، مدنی، فرهنگی و اقتصادی همه شهروندان، فارغ از زبان، ملیت، جنسیت، مذهب یا پیشینه فرهنگی نیز میشود.
در حالی که بخشی از همین جریانها در ایران هنوز با پذیرش کامل حقوق برابر همه ملیتها و گروههای زبانی، از جمله حق آموزش به زبان مادری، فاصله دارند. از این رو، نمیتوان تنها یک نهاد را از تجربه تاریخی این کشورها جدا کرد و آن را به عنوان الگو پذیرفت، اما دیگر اصول بنیادینی را که همان جوامع بر پایه آنها شکل گرفتهاند نادیده گرفت.
شاید یکی از مشکلات رایج در نگاه سیاسی ما همین باشد که تاریخ را نه به عنوان یک فرایند، بلکه به صورت مجموعهای از نتایج نهایی میبینیم. وقتی به انگلستان، سوئد یا نروژ نگاه میکنیم، ممکن است پادشاه را ببینیم، اما مگنا کارتا، عصر روشنگری، انقلاب صنعتی، گسترش آموزش عمومی، مبارزات زنان، جنبشهای کارگری و حقوق مدنی را که این وضعیت را ممکن کردهاند، نبینیم.
به همین دلیل، نهادهای سیاسی را نمیتوان مانند کالایی آماده از کشوری به کشور دیگر منتقل کرد. هر نهاد، محصول شرایط تاریخی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی خاص خود است. دموکراسی نیز نه در وجود یک پادشاه، یک قانون یا یک انتخابات خلاصه میشود و نه با تقلید از نمادهای ظاهری آن به دست میآید؛ بلکه حاصل فرایندی طولانی از محدود کردن قدرت، گسترش حقوق شهروندی، تقویت نهادهای مستقل، پذیرش تکثر اجتماعی و برابری همه شهروندان است.
شاید مهمترین درس تاریخ برای ایران نیز همین باشد: هیچ جامعه ای نمیتواند میان بری به دموکراسی بزند؛ نه با بازگشت به گذشته و نه با تقلید از ظاهر امروز کشورهای دیگر.
دموکراسی، همانگونه که تجربه ی تاریخی اروپا و امریکای شمالی نشان میدهد، محصول نهاد سازی، آگاهی عمومی، مبارزه ی مدنی برای برابری و عدالتخواهی، حاکمیت قانون و پذیرش تدریجی این اصل است که سرچشمه ی مشروعیت حکومت، نه خون، نه مذهب، نه وراثت، بلکه رضایت و اراده ی آزاد شهروندان است.
طنز تاریخ دقیقاً در همینجاست: گاهی نتیجه را میبینیم، اما فرایندی را که آن نتیجه را ممکن ساخته است، فراموش میکنیم.
یادداشت پایانی:
من با اشاره به واقعیتهای تاریخی قصد دفاع از کشورهای غربی یا نادیده گرفتن کاستیهای آنها را ندارم. مقصود من تنها این است که نشان دهم شکلگیری دموکراسی در این کشورها نتیجه یک روند تاریخی طولانی و دستاورد مبارزات پیگیر جنبشهای علیه تبعیض نژادی ، علیه استعمار، جنبش های مدنی، کارگری، زنان و دیگر نیروهای اجتماعی بوده است، نه محصول اراده دولتها یا فرایندی یکباره. بیان این واقعیت تاریخی به معنای آن نیست که امروزه دموکراسی، برابری حقوق یا حقوق بشر در این کشورها محقق شده یا نقض نمیشود. این جوامع نیز همچنان با تبعیض، نابرابری و موارد متعدد نقض حقوق بشر روبهرو هستند و همین مسائل موضوع نقد و مبارزات مدنی مداوم در درون آنهاست.
