نبود چنین آلترناتیوی در طول سالهای گذشته، بارها زمینه را برای ظهور پروژههای دستساز و انحرافی فراهم کرده است
«راه سوم؛ از شکست جنگ و مماشات تا ضرورت آلترناتیو مردمی»
فاضل موسوی
در تحولات سیاسی معاصر ایران، یک بار دیگر این حقیقت برجسته شده است که مسیر سرنگونی استبداد، نه از دل جنگ خارجی عبور میکند و نه از پروژههای سازش و مماشات. تجربههای اخیر، بهویژه درگیریهای نظامی و فضای جنگی، نشان داد که جنگ نهتنها راهحل نیست، بلکه خود به ابزاری برای انحراف مبارزه مردم تبدیل میشود.
در این میان، برخی جریانها تلاش کردند از بستر جنگ، پروژههای سیاسی خود را پیش ببرند. جریان سلطنتطلب بهویژه حول محور رضا پهلوی، نمونه بارز چنین رویکردی است. این جریان با نوعی فرصتطلبی آشکار، سعی داشت خود را بر موج بحران و جنگ سوار کند و از این طریق به قدرت نزدیک شود. اما آنچه در این رویکرد بهروشنی دیده شد، بیاعتنایی به جان و سرنوشت مردم ایران بود. گویی ویرانی کشور و هزینههای انسانی، در برابر رؤیای بازگشت به قدرت، اهمیتی نداشت. این رفتار، ماهیت وابسته و غیرمردمی این جریان را بیش از پیش برای افکار عمومی آشکار کرد و باعث شد بخش وسیعتری از جامعه، شناخت دقیقتری از چنین آلترناتیوهای دستساز پیدا کند.
در مقابل این پروژههای شکستخورده، یک واقعیت بنیادین وجود دارد: سرنگونی یک نظام استبدادی، تنها از مسیر اتکا به نیروی مردم و سازمانیابی نیروهای انقلابی ممکن است. تجربه نزدیک به پنج دهه گذشته نیز همین را نشان داده است. نه جنگ خارجی توانسته تغییری پایدار ایجاد کند و نه سیاستهای مماشات، که عملاً به بقای رژیم کمک کردهاند.
در همین چارچوب، باید به یک نکته کلیدی نیز اشاره کرد: اگر قدرتهای غربی، بهویژه آمریکا، بهجای تکیه بر سیاستهای متناقض جنگ و مماشات، بر نیروی واقعی تغییر در داخل ایران—یعنی نیروهایی که طی ۴۷ سال هزینههای سنگین دادهاند—تمرکز و از آنها حمایت میکردند، شرایط امروز بهگونهای دیگر رقم میخورد. رژیمی که خود بارها به تهدید این نیروها اعتراف کرده، در صورت چنین همگرایی بینالمللی، نمیتوانست تا این حد دوام بیاورد و چهبسا سالها پیش با یک حرکت مردمی سازمانیافته سرنگون شده بود. نادیدهگرفتن این ظرفیت واقعی، یکی از خطاهای راهبردی بوده که به تداوم وضعیت موجود انجامیده است.
امروز بیش از هر زمان دیگری، ضرورت شکلگیری یک آلترناتیو واقعی و متکثر احساس میشود؛ آلترناتیوی که متکی بر نیروهای سرنگونیطلب باشد: از جمله مجاهدین، نیروهای ملیتها، جمهوریخواهان و جریانهای چپ. تنها در صورت همگرایی این نیروها و شکلگیری یک جبهه وسیع و سازمانیافته است که میتوان یک بدیل جدی و قابل اتکا در برابر رژیم حاکم ارائه داد.
نبود چنین آلترناتیوی در طول سالهای گذشته، بارها زمینه را برای ظهور پروژههای دستساز و انحرافی فراهم کرده است. پروژههایی که با حمایتهای بیرونی یا تبلیغات رسانهای، تلاش کردهاند خود را بهعنوان گزینه جایگزین معرفی کنند، اما در عمل نه ریشه در جامعه داشتهاند و نه توانایی بسیج مردم را. نتیجه این وضعیت، چیزی جز اتلاف زمان و گمراهی افکار عمومی نبوده است.
از اینرو، آنچه امروز بهعنوان «راهحل سوم» مطرح میشود، در واقع بازگشت به یک اصل اساسی است: اتکا به نیروی مردم و مقاومت سازمانیافته. این مسیر، نهتنها از نظر تاریخی آزموده شده، بلکه تنها گزینهای است که میتواند یک تغییر واقعی، پایدار و دموکراتیک را رقم بزند.
رژیم حاکم نیز بهخوبی از این واقعیت آگاه است. به همین دلیل، همواره تلاش کرده است تا با برجستهسازی تهدیدات خارجی یا دامنزدن به جنگ، تضاد اصلی—یعنی تضاد میان مردم و حاکمیت—را به حاشیه براند. در حالی که واقعیت صحنه، نشان میدهد که تعیینکنندهترین نبرد، همان نبرد میان مردم و نیروهای سازمانیافته مقاومت است.
در نهایت، اگر این مسیر بهدرستی درک و دنبال نشود، خطر آن وجود دارد که بار دیگر جامعه به سمت آلترناتیوهای کاذب سوق داده شود و سالهای دیگری در مسیرهای انحرافی هدر رود. اما اگر نیروهای واقعی سرنگونیطلب بتوانند بر اشتراکات خود تأکید کرده و یک جبهه متحد و متکثر شکل دهند، آنگاه امکان عبور از این بنبست تاریخی فراهم خواهد شد.
راه آینده، نه در جنگ است و نه در مماشات؛ بلکه در سازمانیابی، همبستگی و اتکای آگاهانه به نیروی مردم نهفته است؛ همان راهی که سالها پیش گشوده شده و امروز بیش از هر زمان دیگری، بهعنوان تنها مسیر پیشرو خود را نشان میدهد.
نه سلطنت نه رهبری دمکراسی برابری
پیش بسوی جبهه همبستگی برای سرنگونی
۹اپریل ۲۰۲۶
