روزهای قتلعام در تهران :
روایت یک نویسنده ایرانی از روزهای قتلعام در تهران
نشریهٔ فرانسوی نوول ابسرواتور با انتشار روایت یک نویسندهٔ ایرانی که درست در اوج سرکوب اعتراضها به تهران بازگشته، تصویری تکاندهنده از یکی از خونینترین مقاطع تاریخ جمهوری اسلامی ارائه میدهد؛ روایتی از امیدی که با وعدههای واشنگتن شکل گرفت، از خشونتی که خیابانها را درنوردید، و از جامعهای که میان خشم، ترس و فرسودگی، هنوز به تغییر میاندیشد.
در حالی که برآوردها از کشته شدن هزاران نفر و بهگفته برخی منابع حتی دهها هزار قربانی در جریان سرکوب اعتراضهای اخیر در ایران حکایت دارند، نشریهٔ فرانسوی نوول ابسرواتور روایت تکاندهندهای از یک نویسندهٔ ایرانی منتشر کرده است. این نویسنده که ۱۴ ژانویهٔ ۲۰۲۶، درست در اوج سرکوب، به تهران بازگشته، آنچه را دیده و شنیده، به شرط حفظ هویت خود بازگو کرده است. روایت او تصویری نادر از یکی از خونینترین مقاطع تاریخ جمهوری اسلامی ارائه میدهد.
او مینویسد: روزی که ایالات متحد آمریکا، برخلاف انتظار بسیاری، از حمله به ایران صرفنظر کرد، «حامیان حکومت نفس راحتی کشیدند، اما کسانی که به خیابان آمده بودند، مبهوت و فروپاشیده ماندند». به گفتهٔ او، معترضان باور کرده بودند که تهدیدهای واشنگتن عملی میشود. دونالد ترامپ گفته بود «کمک در راه است» و همین جمله، امیدی واقعی آفریده بود. اما این امید، ناگهان فرو ریخت.
بازگشت نویسنده به ایران خود به روایتی از تعلیق بدل میشود: لغو پروازها، قطع کامل اینترنت، سرگردانی چندروزه در استانبول و ناتوانی از خرید بلیت. «همهچیز معلق بود؛ انگار کشور از حرکت باز ایستاده باشد.» ورود به فرودگاه تهران را چنین توصیف میکند: فرودگاهی خلوت، بدون صف، بدون تشریفات معمول، بدون حضور آشکار نیروهای امنیتی. «حتی مهر گذرنامه هم بیهیچ پرسشی زده شد.»
در شهر، فضا بهشدت دوپاره بود. از یک سو خشم و امید سرکوبشده، و از سوی دیگر ترس، سکوت و انتظار. اینترنت قطع بود و زندگی اجتماعی به تماس تلفنی، دیدارهای خانگی و گفتگوهای طولانی شبانه محدود شده بود. نویسنده مینویسد: «ما در گذشته زندگی میکردیم. حرف میزدیم، خشمگین بودیم، ناامید بودیم، و با این حال، هنوز به تغییر فکر میکردیم.»
روایت سپس با شهادتهای پراکنده از شهروندان دیگر تکمیل میشود؛ صداهایی که هر یک گوشهای از میدان سرکوب را روشن میکنند.
نغمه، زن ۳۹ سالهای که در همان روزهای نخست اعتراضها به دوبی رفته، از شبهایی میگوید که تهران چهرهای ناآشنا به خود گرفته بود. او از بالای برج جردن دیده بود که مردم دقیقاً رأس ساعت هشت شب در خیابانها جمع میشوند؛ همه با لباس تیره، خاموش و منظم. به گفتهٔ او، چیزی که مردم را به خیابان کشاند، خشم انباشتهشدهٔ چند نسل بود.
پرستو، ۲۸ ساله، صحنهای را روایت میکند که به گفتهٔ خودش هرگز از ذهنش پاک نخواهد شد. «در میدان صادقیه بودیم. این بار مثل شب قبل نبود. از بالای ساختمانها شلیک میکردند، جمعیت شاید به پانصد هزار نفر میرسید.» او میگوید وقتی تیراندازی آغاز شد، «مردم مثل گلهایی که با قیچی بریده میشوند، به زمین میافتادند». لکههای خون روی شلوارش، خون یک نفر نبود؛ خون چندین نفر بود که میدویدند، میافتادند و دوباره بلند میشدند. «از پنجرهها و برجها، فلاش شلیکها را میدیدم. فکر کردم یکی از آنها من را نشانه گرفته. دویدم. یک هفته از خانه بیرون نیامدم.»
بهزاد، ۳۳ ساله، از تلاش برخی افراد ناشناس برای کشاندن اعتراضها به خشونت میگوید: از دو موتورسوار که جمعیت را به آتش زدن بانک تشویق کردند و خودشان ناپدید شدند. «مردم نخواستند. آتش را خاموش کردند. ما نمیخواستیم چیزی را خراب کنیم؛ فقط میخواستیم ارادهمان را نشان بدهیم.»
در بخش دیگری از روایت، نویسنده به شکاف نسلی عمیق اشاره میکند. علیرضا ۳۰ ساله، عکاس یک شرکت کوچک نفتی، با خشمی مهارشده میگوید: «همهشان باید کشته شوند. همهٔ کسانی که انقلاب ۵۷ را انجام دادند.» او معتقد است همهٔ بحرانهای امروز، پیامد همان «تصمیم فاجعهبار» است. به باور او، آمریکا پیشتر تصمیم به کنار گذاشتن شاه گرفته بود و نسل انقلاب نقش خود را بیش از حد بزرگ میکند.
روبروی او، مردی ۸۹ ساله نشسته است؛ عضو سابق سازمان نظامی حزب توده، پاکسازیشده پیش از انقلاب و محرومشده پس از آن. او سالهاست شاهد فرسایش تاریخ است: مرگ رفقا، سپس رقبا و بعد دشمنان. میگوید زنده مانده «فقط برای دیدن روز سقوط».
نویسنده همچنین به خشم معترضان نسبت به فراخوانهایی اشاره میکند که بدون پشتوانهٔ سیاسی و هماهنگی بینالمللی صادر شدند. به گفتۀ یکی از شاهدان: «این فراخوانها، بدون هماهنگی با واشنگتن، اشتباهی بزرگ بود. ما را بیدفاع به خیابان فرستادند. و بعد هم ترامپ که گفت کمک در راه است و هیچ کاری نکرد.»
در پایان، روایت نوول ابسرواتور تصویری چندلایه از جامعهای ارائه میدهد که میان خشم، امید، ترس و فرسودگی در نوسان است. جامعهای که به گفتهٔ نویسنده، «زخم خورده، اما هنوز به آینده فکر میکند، حتی اگر آن آینده مبهم و پرهزینه باشد».
