پیامد انتخاب‌ها در واگذاری میدان نبرد روایت‌ها

الهه صدر

پیامد انتخاب‌ها در واگذاری میدان نبرد روایت‌ها

یکی از بزرگ‌ترین شکست‌های سیاسی ما در سال‌های اخیر، از منظر من به عنوان یک فمینیست اینترسکشنال، این بوده است که میدان نبرد روایت‌ها و همبستگی‌های جهانی را به جمهوری اسلامی واگذار کردیم. در حالی که این حکومت در داخل کشور سرکوب می‌کند، زندان می‌سازد و هر صدای مستقلی را خاموش می‌کند، در عرصه بین‌المللی توانسته است خود را در کنار ملت‌های تحت ستم و قربانیان استعمار و اشغالگری معرفی کند. این موفقیت نه از قدرت اخلاقی جمهوری اسلامی، بلکه تا حد زیادی از ضعف‌ها، خطاها و ناتوانی‌های سیاسی بخشی از اپوزیسیون ایران ناشی می‌شود.
جنبش زن، زندگی، آزادی موفق شد یک همبستگی جهانی کم‌سابقه را حول مبارزه مردمان ایران شکل دهد. از آمریکای شمالی و آمریکای لاتین گرفته تا اروپا، آسیا و بسیاری از نقاط دیگر جهان، میلیون‌ها نفر با مردمان ایران اعلام همبستگی کردند، صدای قربانیان سرکوب جمهوری اسلامی را شنیدند و خشونت ساختاری این حکومت را به چشم دیدند. این سرمایه سیاسی و اخلاقی بزرگی بود که می‌توانست مبنای شکل‌گیری پیوندهای پایدار میان مبارزه مردمان ایران و دیگر جنبش‌های آزادی‌خواه و عدالت‌طلب جهان باشد.
اما واقعیت تلخ این است که این فرصت تاریخی هرگز به طور کامل به یک شبکه پایدار از همبستگی‌های فراملی تبدیل نشد. یکی از دلایل اصلی این ناکامی، ضعف مزمن اپوزیسیون در جغرافیای سیاسی ایران در چهار دهه و نیم گذشته بوده است. اپوزیسیون در طول این ۴۷ سال نتوانست میان مبارزه مردمان ایران و مبارزات دیگر ملت‌های تحت ستم پلی پایدار ایجاد کند و نتوانست زبانی جهان‌شمول برای ایجاد همبستگی میان مطالبات آزادی‌خواهانه مردمان در ایران و دغدغه‌های مشترک انسانی در سراسر جهان پیدا کند. در نتیجه، پیوندهای عمیق و ماندگاری میان مردمان ایران و بسیاری از جوامع دیگر، آن‌گونه که می‌توانست شکل نگرفت. این مسئله را می‌توان نه تنها در رابطه با مردم فلسطین، بلکه در قبال مردم افغانستان نیز مشاهده کرد؛ مردمی که در دهه‌های اخیر با جنگ، بنیادگرایی، آوارگی، تبعیض و سرکوب گسترده، به‌ویژه علیه زنان، روبه‌رو بوده‌اند. با وجود نزدیکی تاریخی، فرهنگی و زبانی میان دو جامعه، هیچ‌گاه همبستگی گسترده و پایداری میان جنبش‌های آزادی‌خواه ایران و افغانستان شکل نگرفت؛ همبستگی‌ای که می‌توانست بر پایه تجربه‌های مشترک از استبداد، زن‌ستیزی، خشونت سیاسی و مبارزه برای کرامت انسانی بنا شود. این ناکامی نه به دلیل فقدان زمینه‌های مشترک، بلکه تا حد زیادی ناشی از ناتوانی نیروهای سیاسی مدعی نمایندگی مردمان ایران در ساختن و حفظ چنین پیوندهایی بوده است.

این ضعف خود را به‌ویژه پس از فاجعه غزه آشکار کرد. زمانی که میلیون‌ها نفر در سراسر جهان برای دفاع از حقوق مردم فلسطین و اعتراض به رنج گسترده غیرنظامیان به خیابان‌ها آمدند، ما نتوانستیم میان همبستگی با یک ملت تحت رنج و حمایت از جمهوری اسلامی، حماس یا هر نیروی سیاسی دیگری تمایز قائل شویم. بخشی از اپوزیسیون با سکوت خود چنان رفتار کرد که گویی تنها دو انتخاب وجود دارد: یا در کنار اسرائیل ایستادن یا در کنار جمهوری اسلامی. این دوگانه‌سازی کاذب، ما را از بخش بزرگی از افکار عمومی جهان جدا کرد.
در همین حال، صحنه‌هایی که از برخی تجمعات اپوزیسیون در نقاط مختلف جهان مخابره می‌شد ــ تجمعاتی آکنده از پرچم‌های آمریکا و اسرائیل و تهی از هرگونه حساسیت نسبت به رنج ملت‌های دیگر ــ تصویری ساخت که برای بسیاری از مردم آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین نه یادآور آزادی‌خواهی، بلکه یادآور همسویی با همان قدرت‌هایی بود که در حافظه تاریخی آنان با جنگ، کودتا، اشغال، نسل‌کشی و سلطه گره خورده‌اند.
نتیجه این وضعیت آن نبود که جمهوری اسلامی ناگهان محبوب شود، بلکه این بود که توانست در عرصه نمادین و تبلیغاتی خود را در جایگاه نیرویی نشان دهد که در ظاهر در کنار مردم فلسطین ایستاده است؛ جایگاهی که می‌توانست و باید توسط مردمان ایران و نیروهای دموکراسی‌خواه اشغال می‌شد. اگر اپوزیسیون در دهه‌های گذشته موفق شده بود میان آرمان آزادی در ایران و مبارزات جهانی علیه تبعیض، استعمار، اشغالگری و بی‌عدالتی پیوند برقرار کند، جمهوری اسلامی هرگز نمی‌توانست چنین خلائی را پر کند و خود را به عنوان سخنگوی این ارزش‌ها جا بزند.
مسئله این نیست که مردمان ایران باید دشمن اسرائیل یا آمریکا باشند؛ مسئله این است که یک جنبش آزادی‌خواه، اگر نتواند زبان مشترکی با دیگر ستمدیدگان جهان پیدا کند، محکوم به انزواست. هنگامی که بخش‌هایی از اپوزیسیون عملاً هر گفتمان ضد استعمار، ضد اشغالگری، ضد تبعیض و مدافع حقوق ملت‌های تحت ستم را به جمهوری اسلامی واگذار کردند، طبیعی بود که بسیاری از مردم جهان نیز روایت جمهوری اسلامی را بشنوند و نه روایت مردمان ایران را.
امروز در بسیاری از نقاط جهان، جمهوری اسلامی ــ با وجود تمام سرکوبگری، فساد و نقض گسترده حقوق بشر ــ همچنان نزد بخشی از افکار عمومی به عنوان نیرویی ضد هژمونی غرب شناخته می‌شود. این تصویر تا حد زیادی جعلی و محصول تبلیغات سیاسی است، اما تا زمانی که ما نتوانیم بدیلی مستقل، انسانی و جهان‌شمول ارائه کنیم، این روایت به حیات خود ادامه خواهد داد. نمی‌توان از همبستگی جهانی انتظار داشت، در حالی که نسبت به رنج دیگر ملت‌ها بی‌اعتنا باشیم یا آن را صرفاً از دریچه رقابت خود با جمهوری اسلامی ببینیم.

سیاست فقط عرصه قدرت حاکمان نیست؛ عرصه روایت‌ها، همبستگی‌ها و اعتبار اخلاقی نیز هست. جنبش زن، زندگی، آزادی توانسته بود روایت جمهوری اسلامی را به چالش بکشد و توجه جهان را به سرکوب داخلی در ایران جلب کند. اما زمانی که بخش‌هایی از اپوزیسیون نسبت به رنج مردم غزه بی‌اعتنا ماندند، بخشی از این سرمایه اخلاقی را از دست دادند و میدان را در سطح نمادین به جمهوری اسلامی واگذار کردند.
حقیقت تلخ این است که جمهوری اسلامی فقط از سرکوب داخلی ما تغذیه نمی‌کند؛ از اشتباهات سیاسی مخالفانش نیز نیرو می‌گیرد. هر بار که آزادی مردمان ایران از مبارزه جهانی علیه تبعیض، اشغالگری و بی‌عدالتی جدا شده است، جمهوری اسلامی توانسته جای خالی ما را پر کند و خود را سخنگوی دروغین همان آرمان‌ها جا بزند.
اگر امروز صدای مردمان ایران در بسیاری از جنبش‌های جهانی کم‌رنگ است، بخشی از مسئولیت آن متوجه خود ماست. سیاست عرصه انتخاب‌ها و پیامدهاست و ما بارها انتخاب‌هایی کرده‌ایم که نتیجه‌اش انزوای سیاسی مردمان در ایران و تقویت روایت جمهوری اسلامی بوده است.

جنبش‌های سیاسی برای کسب اعتبار جهانی نیازمند پایبندی به اصولی جهان‌شمول هستند. هنگامی که مطالبه آزادی، کرامت انسانی و مخالفت با سرکوب فقط درباره مردم خودی مطرح شود و درباره رنج دیگران سکوت اختیار گردد، بخشی از قدرت اخلاقی آن جنبش تضعیف می‌شود. دفاع از حقوق مردمان در ایران و دفاع از حقوق مردم فلسطین، افغانستان، اوکراین، سودان یا هر ملت دیگری که قربانی خشونت و بی‌عدالتی است، نه در تضاد با یکدیگر بلکه مکمل یکدیگرند. تنها از خلال چنین رویکردی است که می‌توان بدیلی معتبر در برابر جمهوری اسلامی ساخت؛ بدیلی که نه بر نفی دیگری، بلکه بر ارزش‌های جهان‌شمول آزادی، برابری، کرامت انسانی و همبستگی میان مردمان استوار باشد.

پست ٢