علی آشوری / عصرنو
جهان در آستانهی گذار از یک نظم تاریخی به نظمی دیگر؟
پیشدرآمد: ایران در متن بحران؛ پیش از ورود به بحث خاورمیانه، اشارهای کوتاه به وضعیت ایران ضروری است؛ نه از آن رو که بحران داخلی ایران موضوع این مقاله باشد، به این دلیل که ایران در حالی درگیر یکی از پیچیدهترین رویاروییهای منطقهای است که جامعهاش زیر فشار سنگین اقتصادی و اجتماعی قرار دارد. گرانی، کاهش قدرت خرید و سقوط ارزش پول ملی، در کنار افزایش اعدامها و فشارهای سیاسی و اجتماعی، تصویری سخت ، دردناک و نگرانکننده از وضعیت داخلی کشور ترسیم میکند. گزارشهای اخیر سازمان ملل و نهادهای حقوق بشری نیز از ادامه روزانه ی اعدامها و نقض حقوق متهمان و معترضان خبر میدهند. با این همه، بررسی تفصیلی بحران داخلی ایران موضوع این مقاله نیست؛ این مسئله خود نیازمند مقالهای مستقل است. در اینجا تنها باید توجه داشت که ایرانِ درگیر بحران مزمن داخلی، همزمان یکی از بازیگران اصلی معادله ژئوپلیتیکی خاورمیانه است و این دو وضعیت را نمیتوان کاملاً از یکدیگر جدا کرد. از اینجا به بعد، مسئلهٔ ما نه داوری دربارهٔ وضعیت داخلی ایران، بل، پرسشی دیگر است: آیا مجموعهٔ بحرانهای جاری در خاورمیانه و جهان به گسترش جنگ خواهد انجامید، یا فشار ناشی از همین بحرانها سرانجام قدرتهای رقیب را به سوی نوعی سازش و نظم جدید سوق خواهد داد؟
بحران ، چرخش به راست و امکان تولد یک نظم جدید؛ جهان امروز در وضعیتی قرار گرفته است که تشخیص جهت حرکت آن آسان نیست. از یک سو نشانههای گسترش بحران، جنگ، قطبیشدن سیاسی، فرسایش اعتماد به نهادهای موجود و عقبنشینی بخشی از دستاوردهای نظم لیبرال دیده میشود؛ از سوی دیگر، درست در دل همین آشفتگی، نشانههایی از تلاش برای بازگرداندن نوعی نظم، اقتدار و ثبات نیز پدیدار شده است. شاید به همین دلیل باشد که آنچه در ظاهر «چرخش جهان به راست» خوانده میشود، در عمق خود مسئلهای پیچیدهتر باشد: بحران یک نظم و جستوجوی نظمی دیگر. بازگشت دولت و سیاست قدرت در سالهای اخیر، رشد نیروهای راستگرا و راست پوپولیست در بسیاری از جوامع غربی چشمگیر بوده است. اما اگر این تحول را صرفاً به معنای راستگرایی سیاسی بدانیم، احتمالاً بخشی از واقعیت را از دست خواهیم داد. آنچه در حال تغییر است فقط نسبت میان راست و چپ نیست؛ مجموعهای از مفاهیم و ارزشهایی است که طی چند دهه بر سیاست جهانی مسلط بودهاند: جهانیشدن، گسترش بازارهای فراملی، کاهش اهمیت مرزهای ملی، چندجانبهگرایی، اعتماد به نهادهای بینالمللی و تصور حرکت تدریجی جهان به سوی نوعی نظم لیبرال فراگیر. اکنون بسیاری از این مفروضات زیر فشار قرار گرفتهاند.
گزارش V-Dem در سال ۲۰۲۶، بر اساس دادههای سال ۲۰۲۵، از ادامه روند اقتدارگرایی در جهان خبر میدهد؛ اما این دادهها بهخودیخود به معنای «راستشدن جهان» نیستند. آنها بیشتر از تغییر گستردهتر در توازن میان دموکراسی، اقتدارگرایی و شکلهای مختلف حکومت حکایت دارند. از همینجا شاید بهتر باشد تعبیر «راستشدن جهان» را کمی جابهجا کنیم. شاید آنچه رخ میدهد بیشتر بازگشت سیاست قدرت، دولت، مرز، امنیت و حاکمیت ملی باشد. این بازگشت در محیطی بسیار خطرناک اتفاق میافتد: محیط جنگ. خاورمیانه چند بحران در یک میدان خاورمیانه شاید روشنترین نمونه برای فهم این تغییر باشد؛ اما برای تحلیل آن باید از سادهسازی پرهیز کرد. آنچه در منطقه رخ میدهد را نمیتوان تنها به صورت «اسرائیل در برابر فلسطین» یا «ایران در برابر اسرائیل» توضیح داد. مجموعهای از منازعات، رقابتهای منطقهای و منافع قدرتهای بزرگ در این جغرافیا بر یکدیگر اثر میگذارند، بیآنکه الزاماً همه آنها از یک منطق واحد پیروی کنند. در مرکز این وضعیت، مناقشه اسرائیل و فلسطین قرار دارد؛ مناقشهای تاریخی که پس از حمله حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ و جنگ غزه وارد مرحلهای بسیار خونینتر شد. در این سطح، مسئله امنیت اسرائیل، حملات حماس و دیگر گروههای مسلح، سرنوشت غزه، وضعیت کرانه باختری، شهرکسازی، حقوق و آینده سیاسی فلسطینیان و نگرانیهای امنیتی اسرائیل در هم تنیدهاند. گزارشهای سازمان ملل در سپتامبر ۲۰۲۶ نشان میدهد که حتی پس از دورههایی از آتشبس و تلاشهای دیپلماتیک، وضعیت انسانی غزه همچنان بسیار وخیم بوده است. حملات و تخریب ادامه داشته، دسترسی به آب، درمان و سرپناه دشوار بوده و بخش بزرگی از جمعیت همچنان در شرایط جابهجایی و ناامنی زندگی میکردهاند. این بخش از بحران را نمیتوان صرفاً به رقابت ژئوپلیتیک تقلیل داد. برای میلیونها فلسطینی، مسئله پیش از هر چیز مسئله زندگی، امنیت، سرپناه و آینده سیاسی است. در مقابل، برای بخش بزرگی از جامعه اسرائیل نیز مسئله امنیت و جلوگیری از تکرار حملهای مانند ۷ اکتبر ۲۰۲۳ اهمیتی اساسی دارد. وجود همزمان این دو واقعیت، یکی از دشوارترین ابعاد بحران است.
ایران و اسرائیل؛ از رقابت غیر مستقیم تا رویارویی مستقیم سطح دیگری از بحران، رقابت ایران و اسرائیل است. برای سالها بخش مهمی از این رقابت از طریق نیروها و گروههای همسو در منطقه انجام میشد، اما از سال ۲۰۲۴ رویارویی مستقیم نیز وارد معادله شد و درگیری از سطح یک رقابت غیرمستقیم فراتر رفت. در ۲۰۲۶، این روند به جنگ مستقیم میان ایران، اسرائیل و آمریکا انجامیده است. شورای روابط خارجی آمریکا این منازعه را جنگی بیندولتی با پیامدهای مهم برای منافع آمریکا توصیف کرده و بر تداوم اختلافات درباره برنامه هستهای ایران، تحریمها، تنگه هرمز و نقش منطقهای ایران تأکید کرده است. در اینجا نیز یک روایت واحد برای توضیح منازعه کافی نیست. اسرائیل مسئله را عمدتاً از منظر امنیت ملی، تهدید موشکی، برنامه هستهای ایران و شبکه نیروهای مسلح همسو با تهران میبیند. ایران نیز حضور نظامی آمریکا در منطقه، سیاست اسرائیل، تحریمها و تهدید علیه حاکمیت خود را بخشی از مسئله میداند و بر حق خود برای برنامه هستهای صلحآمیز و مذاکره از موضع برابر تأکید میکند. در سپتامبر ۲۰۲۶ نیز تهران همچنان از آمادگی برای مذاکره سخن گفته، هرچند بر رفع فشار و تحریمها تأکید داشته است. بنابراین، جنگ را نمیتوان تنها با یکی از مفاهیمی چون «تهاجم»، «دفاع»، «قدرتطلبی» یا «مداخله خارجی» توضیح داد. هر یک از بازیگران، مجموعهای از تهدیدها و منافع متفاوت را دنبال میکنند و روایتهای آنان در بسیاری موارد با یکدیگر تعارض بنیادی دارند. لبنان،یمن ،عراق سوریه ؛ با پیوندهای متقاطع لایه دیگر بحران به کشورها و گروههایی مربوط میشود که در اطراف این منازعات قرار دارند. حزبالله در لبنان، حوثیها در یمن و گروههای مسلح در عراق و سوریه، هر یک تاریخ، ساختار، انگیزه و میزان استقلال متفاوتی دارند. بنابراین نباید آنها را صرفاً اجزای یک تصمیمگیرنده واحد تصور کرد. با این حال، پیوند آنها با رقابت ایران و اسرائیل و جنگ غزه موجب شده است که بحرانهای محلی به یکدیگر متصل شوند. حملات حوثیها به کشتیرانی دریای سرخ، درگیریهای لبنان و فعالیت گروههای مسلح در عراق و سوریه نمونههایی از همین اتصالاند. این وضعیت به معنای آن نیست که همه این بازیگران خواهان جنگی نامحدود هستند. برعکس، یکی از ویژگیهای مهم وضعیت کنونی آن است که بسیاری از بازیگران منطقهای از گسترش کنترلنشده جنگ زیان میبینند.
کشور های عربی ؛ منافع مستقل و محاسبه هزینه جنگ در تحلیلهای سادهشده، نقش کشورهای عربی گاهی به حاشیه میرود؛ حال آنکه عربستان سعودی، امارات متحده عربی، قطر، مصر، اردن و دیگر کشورهای منطقه الزاماً خود را بخشی از رقابت دوقطبی «ایران در برابر اسرائیل» نمیدانند. این کشورها همزمان با مجموعهای از مسائل روبهرو هستند: امنیت ملی، ثبات داخلی، اقتصاد، سرمایهگذاری خارجی، انرژی، تجارت، رابطه با آمریکا و چین و روسیه، مسئله فلسطین و خطر گسترش جنگ. از همین رو، حتی در شرایط رویارویی ایران، اسرائیل و آمریکا، مسیرهای دیپلماتیک نیز فعال باقی ماندهاند. در اواخر سپتامبر ۲۰۲۶، مذاکرات غیرمستقیم میان آمریکا و ایران با میانجیگری دیگر کشورها همچنان در جریان بوده و پیشنهادهای مورد بحث شامل توقف درگیری، مسئله تحریمها، برنامه هستهای ایران و بازگشایی تنگه هرمز بوده است. این نکته اهمیت دارد: خاورمیانه فقط میدان جنگ نیست؛ همزمان میدان مذاکره، چانهزنی و بازتعریف منافع نیز هست.
مسئله فلسطین و امنیت اسراییل ؛ دومسئله ای که نمی توان حذف کرد اگر قرار باشد تحلیلی متوازن باشد، نباید هیچیک از دو مسئله اصلی را حذف کند. از یک سو، حمله ۷ اکتبر ۲۰۲۳ حماس به اسرائیل، کشتهشدن و گروگانگیری غیرنظامیان و حملات بعدی علیه اسرائیل، مسئله امنیت اسرائیل را به سطحی بسیار جدی رسانده است. از سوی دیگر، عملیات نظامی گسترده اسرائیل در غزه به تلفات سنگین غیرنظامیان، تخریب گسترده زیرساختها و بحرانی عمیق انسانی منجر شده است؛ سازمان ملل در گزارشهای سپتامبر ۲۰۲۶ همچنان از کمبود شدید سرپناه، تجهیزات پزشکی، آب و زیرساختهای ضروری گزارش میداد. این دو گزاره با یکدیگر تناقض منطقی ندارند. رنج و حقوق فلسطینیان یک مسئله واقعی ست ، امنیت اسراییل نیز واقعی است از همینجا بحران منطقه به پرسشی سیاسی فراتر از جنگ تبدیل میشود: آیا میتوان ساختاری ایجاد کرد که هم امنیت اسرائیل را تضمین کند و هم برای فلسطینیان امنیت، حقوق سیاسی و چشماندازی قابلقبول از آینده فراهم آورد؟ تا زمانی که این پرسش بیپاسخ بماند، کاهش موقت خشونت لزوماً به معنای پایان بحران نخواهد بود.
آیا خاورمیانه به جنگ بزرگتر می رود؟ پاسخ قطعی به این پرسش وجود ندارد. اما چند عامل خطر گسترش جنگ را افزایش میدهند: حضور مستقیم آمریکا، رویارویی ایران و اسرائیل، نقش گروههای مسلح منطقه، اهمیت تنگه هرمز، وابستگی اقتصاد جهانی به انرژی منطقه و پیوند خوردن چند بحران به یکدیگر. در سپتامبر ۲۰۲۶، اختلال در تردد انرژی از منطقه همچنان یکی از عوامل مهم بازار نفت بود و رویترز گزارش کرده که قیمت نفت برنت در حدود ۱۰۵ دلار قرار داشت و بازار نسبت به اختلال عرضه در خاورمیانه حساس بود. در مقابل، یک عامل بازدارنده مهم نیز وجود دارد: هیچیک از بازیگران اصلی لزوماً از جنگ منطقهای بدون سقف سود نمیبرد. ایران با هزینههای اقتصادی و نظامی سنگین مواجه است؛ اسرائیل با فشارهای امنیتی و دیپلماتیک روبهروست؛ آمریکا هزینههای نظامی و اقتصادی جنگ را تحمل میکند؛ کشورهای عربی از بیثباتی منطقه و اختلال انرژی و تجارت زیان میبینند؛ و اروپا نیز از پیامدهای انرژی و مهاجرت متأثر میشود. از همین رو، جنگ و مذاکره همزمان ادامه دارند. این دو روند الزاماً متناقض نیستند؛ در بسیاری از منازعات، قدرت نظامی و دیپلماسی همزمان ابزارهای چانهزنی بودهاند.
خاورمیانه؛ آزمایشگاه نظم آینده از این منظر، خاورمیانه فقط یکی از بحرانهای جهان نیست؛ شاید آزمایشگاهی برای آزمودن شکل نظم آینده باشد. اگر در نهایت بازیگران منطقهای و قدرتهای بزرگ بتوانند به ترتیبی برسند که جنگ مستقیم ایران و اسرائیل مهار شود، مسئله هستهای ایران از طریق سازوکاری قابل راستیآزمایی مدیریت شود، امنیت اسرائیل تضمین گردد، مسئله فلسطین از سطح یک بحران انسانی به مسئلهای سیاسی و قابل حل منتقل شود، لبنان، عراق، سوریه و یمن از تبدیلشدن به میدان دائمی رقابت قدرتها فاصله بگیرند و آزادی کشتیرانی و امنیت انرژی تضمین شود، آنگاه ممکن است همین منطقهای که امروز نماد بیثباتی به نظر میرسد، بخشی از یک تعادل جدید منطقهای شود. اما اگر هر بحران تازهای به بحرانهای پیشین متصل شود، خاورمیانه میتواند به نقطهای تبدیل شود که رقابت قدرتهای بزرگ نیز در آن به یکدیگر پیوند بخورد. از این منظر، خاورمیانه نه ضرورتاً مقدمه جنگ جهانی است و نه ضرورتاً مقدمه صلح. این منطقه یکی از نقاط تعیینکننده در گذار از نظم قدیم به نظم جدید است.
پارادوکس بحران در نگاه نخست، پاسخ روشن به نظر میرسد: بحران بیشتر، بیثباتی بیشتر. اما تاریخ همیشه چنین رابطه سادهای را تأیید نمیکند. گاهی بحران آنقدر عمیق میشود که بازیگران اصلی را وادار میکند قواعد بازی را تغییر دهند. بحران ممکن است نظم موجود را بشکند، اما همین شکست میتواند شرایط ایجاد نظم دیگری را فراهم کند. ممکن است جهان امروز به مرحلهای رسیده باشد که ادامه بیثباتی برای هیچیک از قدرتهای اصلی قابل تحمل نباشد. از این رو، یک منطق متناقض میتواند شکل بگیرد: هرچه امکان جنگ بزرگتر میشود، ضرورت جلوگیری از آن نیز بیشتر میشود. شاید همین تناقض یکی از پایههای نظم آینده باشد. ثباتی که الزاما «لیبرال» نیست اما اگر از دل این بحران ثباتی جدید پدید آید، نباید تصور کرد که الزاماً همان نظم لیبرال گذشته بازخواهد گشت. ممکن است نظم آینده ویژگیهای دیگری داشته باشد: دولتهای ملی قدرتمندتر، مرزهای سیاسی و اقتصادی مهمتر، توجه بیشتر به امنیت، هزینههای دفاعی بالاتر، اقتصادهای منطقهای مقاومتر، بلوکهای ژئوپلیتیک مشخصتر و نوعی توازن قدرت میان چند مرکز بزرگ جهانی. در چنین نظمی، شاید جهان منظمتر اما آزادتر نباشد؛ باثباتتر اما لیبرالتر نباشد؛ و قابل پیشبینیتر اما الزاماً دموکراتیکتر نباشد. این تمایز اهمیت زیادی دارد، زیرا مسئله فقط این نیست که آیا جهان به ثبات میرسد. پرسش مهمتر این است: چه نوع ثباتی برای چه کسانی و با چه هزینه ای ؟ آیا «راست » حامل نظم جدید است ؟ رشد راست پوپولیستی را میتوان واکنشی به بحران نظم موجود دانست. این نیروها معمولاً بر امنیت، مرز، حاکمیت، اقتدار، هویت ملی و بازگرداندن کنترل دولت تأکید میکنند. اما این بدان معنا نیست که آینده الزاماً متعلق به راست است. راست کنونی ممکن است بیشتر نشانه بحران نظم قبلی باشد تا شکل نهایی نظم بعدی. از این منظر، آنچه اکنون اهمیت دارد نه پیشبینی پیروزی راست یا چپ، بلکه مشاهده تغییر در دستور زبان سیاسی جهان است. مفاهیمی مانند امنیت، حاکمیت، مرز، قدرت ملی، تابآوری، خودکفایی و بازدارندگی دوباره اهمیت یافتهاند. شاید در آستانه یک « تعادل جدید» باشیم در نهایت، شاید بتوان وضعیت کنونی را نه صرفاً با مفهوم «بحران» و نه صرفاً با مفهوم «چرخش به راست» توضیح داد.
آنچه در برابر ماست ممکن است مرحلهای از گذار از یک نظم تاریخی به نظمی دیگر باشد. نظم پس از جنگ سرد که برای مدتی طولانی بر گسترش جهانیشدن، همکاری اقتصادی، نهادهای بینالمللی و کاهش اهمیت مرزهای ملی استوار بود، اکنون با محدودیتهای جدی روبهرو شده است. در مقابل، هنوز معلوم نیست چه نظمی جای آن را خواهد گرفت. ممکن است جهان به سوی چندقطبیشدن بیشتر برود؛ ممکن است بلوکهای قدرت تثبیت شوند؛ ممکن است دولتها نقش بیشتری پیدا کنند؛ ممکن است رقابت تسلیحاتی ادامه یابد؛ و ممکن است در عین حال، ترس از جنگ بزرگ قدرتهای اصلی را به سمت توافقهای تازه و نوعی بازدارندگی متقابل سوق دهد. در این صورت، پارادوکس بزرگی شکل خواهد گرفت: جهان ممکن است از دل خطرناکترین دوره چند دهه اخیر، به سوی نوعی ثبات جدید حرکت کند؛ اما این ثبات نه از آرامش، از شناخت هزینههای آشوب حاصل خواهد شد. شاید قدرتهای بزرگ سرانجام به این نتیجه برسند که هیچیک نمیتواند دیگری را بهطور کامل حذف کند و هیچ نظمی نیز نمیتواند بدون نوعی توازن قدرت دوام آورد. در این صورت، بحران ممکن است به جای انفجار نهایی، به مذاکرهای بزرگ بر سر قواعد نظم آینده تبدیل شود. و شاید پرسش واقعی زمانه ما همین باشد: آیا جهان در حال رفتن به سوی جنگ بزرگتری ست یا در حال آموختن این حقیقت که برای جلوگیری از جنگ بزرگ باید نظم تازه ای بنا کرد؟ پاسخ هنوز روشن نیست. اما یک چیز روشنتر از گذشته به نظر میرسد: ما دیگر در جهان بلافاصله پس از جنگ سرد زندگی نمیکنیم. قواعد آن جهان در حال تغییر است. راستگرایی، ملیگرایی، جنگ، بازگشت دولت، رقابت قدرتهای بزرگ و بحران نهادهای بینالمللی، شاید نه مجموعهای از حوادث جداگانه، که نشانههای مختلف یک گذار تاریخی واحد باشند. و در این گذار، بزرگترین خطر و بزرگترین امکان دقیقاً در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند: بحران میتواند به جنگ بزرگتر منتهی شود؛ اما همین بحران میتواند قدرتهای رقیب را به ساختن تعادلی تازه وادار کند. این هنوز پیشبینی نیست؛ تنها یک فرضیه است. اما فرضیهای است که ارزش اندیشیدن دارد، زیرا شاید برای فهم جهان امروز، لازم باشد به جای پرسیدن اینکه «چه کسی پیروز خواهد شد»، بپرسیم: پس از این دوره بحران جهان با چه قواعدی خواهد زیست ؟
رم ۲۰۲۶
