چگونه ناسیونالیسم هندو ایدهٔ دولت سکولار را به چالش میکشد و پیوند تاریخی میان دین و سیاست را دوباره زنده میکند
کارل فلدنر
۱۶ ژوئیهٔ ۲۰۲۶
این یادداشت، یکی دیگر از نوشتههای مهمان در مجموعه مطالبی است که در چارچوب سمینار «ادیان و ناسیونالیسم» به سرپرستی فرانتس وینتر در نیمسال زمستانی ۲۰۲۵ تهیه شدهاند. کارل فلدنر در این مقاله به ریشههای شکلگیری این روند میپردازد؛ روندی که به باور او تا حد زیادی به یک نقص بنیادین در شکلگیری جمهوری هند بازمیگردد.
به نظر میرسد که ناسیونالیسم در سراسر جهان بار دیگر با قدرت در حال ظهور است. در زبان آلمانی برای این وضعیت از اصطلاحی استفاده میشود که ریشه در سنت مسیحی دارد و در اصل به رستاخیز عیسی مسیح اشاره میکند. به بیان دیگر، ناسیونالیسم به شکلی چشمگیر دوباره زنده شده است. یکی از ویژگیهای برجسته این احیا نیز نقش محوری دین یا ادیان در آن است.
در نقاط مختلف جهان، الگوهایی که گمان میرفت متعلق به گذشته باشند، یعنی اتحاد میان قدرت سیاسی و نهاد دین، بار دیگر از دل تاریخ بیرون کشیده شدهاند: از ناسیونالیسم بنیادگرای مسیحی در جنبش «دوباره آمریکا را عظیم کنیم» (MAGA) در ایالات متحده، تا تقدیس ولادیمیر پوتین و مفهوم «جهان روسی» (Russkiy Mir) توسط کلیسای ارتدوکس روسیه؛ از پیوند سلطنت و خلافت در ترکیهٔ رجب طیب اردوغان گرفته تا احیای جایگاه شبهالهی امپراتور ژاپن از طریق آیین شینتو.
در مقیاسی کوچکتر و در همسایگی ما نیز حزب آزادی اتریش (FPÖ) به رهبری هربرت کیکل در این موج جهانی ناسیونالیسم مشارکت دارد. برای نمونه، کیکل در یکی از سخنرانیهای خود در کنگرهٔ حزب، فضایل الهی مسیحیت یعنی «ایمان، امید و محبت» را عملاً به بخشی از آموزههای سیاسی حزب تبدیل کرد. این امر در واقع نوعی عقبگرد در رابطهٔ میان دین و دولت به شمار میآید. پایان کاتولیسیسم سیاسی پس از جنگ جهانی دوم با بازآرایی کامل نظام سیاسی آغاز شد. «بیانیهٔ ماریازل» در سال ۱۹۵۲ با شعار «کلیسایی آزاد در جامعهای آزاد» راهی معقول برای همزیستی سازندهٔ دین و سیاست در جهان مدرن پیشنهاد کرده بود.
هند؛ صحنهای نمونه
یکی دیگر از نقاط جهان که در آن ناسیونالیسم بار دیگر با دین پیوند خورده، هند است. چهرهٔ شاخص این اتحاد میان ناسیونالیسم و هندوئیسم، نخستوزیر نارندرا مودی است. افزون بر حزب او، یعنی حزب مردم هند (BJP)، سازمانهای سیاسی دیگری نیز بر همین اساس فعالیت میکنند؛ از جمله سازمان شبهنظامی «راشتریه سویمسواک سنگ» (RSS) که برخی آن را حتی دارای گرایشهای فاشیستی میدانند. ایدئولوژی زیربنای این نوع ناسیونالیسم هندو با عنوان «هندوتوا» شناخته میشود.
اگر به تاریخ معاصر هند بنگریم، دو رویداد بیش از همه سرنوشت این کشور را شکل دادهاند: استقلال از استعمار بریتانیا و نیز جدایی پاکستان غربی و شرقی (که بعدها بنگلادش شد)، که هر دو در سال ۱۹۴۷ رخ دادند. در هر دو رویداد، میتوان نقش تعیینکنندهٔ اتحاد ـ و در عین حال تقابل ـ میان دین و ملت را مشاهده کرد.
محمدعلی جناح به عنوان پدر فکری و بنیانگذار کشور پاکستان شناخته میشود. پیش از او، شاعر و متفکر مسلمان محمد اقبال، مبانی نظری این دولت مسلمان را تدوین کرده بود. شالودهٔ ایدئولوژیک پاکستان بر «نظریهٔ دو ملت» استوار بود. بر اساس این نظریه، هند به عنوان یک واحد ژئوپلیتیکی از دو ملت، یعنی ملت هندو و ملت مسلمان، تشکیل شده است و هر یک نیازمند دولت مستقل خود هستند. بنابراین، هندوئیسم و اسلام به نوعی مبنای سیاسی و فلسفهٔ حقوقی دو کشور هند و پاکستان به شمار میرفتند.
میان وحدت و تقسیم
مهاتما گاندی قاطعانه با نظریهٔ دو ملت مخالفت میکرد، زیرا هند را فارغ از وابستگیهای دینی، یک واحد فرهنگی و سیاسی میدانست. اینکه انگیزهٔ اصلی جناح در مبارزه برای تشکیل پاکستان مستقل چه بوده، همچنان میان تاریخنگاران محل بحث است. افزون بر این، نظریهٔ دو ملت نیز از انسجام منطقی کامل برخوردار به نظر نمیرسد.
حزب کنگرهٔ ملی هند، که حزب اکثریت بود، در جریان طرح تقسیم هند، خواهان تقسیم ایالتهای مسلماننشین بنگال و پنجاب نیز بر اساس تعلق دینی شد تا اقلیتهای هندو بتوانند به «ملت هندو» در هند بپیوندند. اما جناح با این پیشنهاد مخالفت کرد و استدلال نمود که بنگال و پنجاب واحدهای تاریخی و ملی هستند و نمیتوان آنها را تقسیم کرد. این پرسش مطرح میشود که اگر این استدلال دربارهٔ این دو استان معتبر بود، چرا دربارهٔ کل هند صدق نمیکرد؟
به نظر میرسد طرح مهاتما گاندی منطقیتر و عملیتر بود. او از نوعی ناسیونالیسم مدنی ـ دینی دفاع میکرد که هدف آن حفظ وحدت سراسر هند بود. از دیدگاه او، ناسیونالیسم سکولار فاقد عنصری بود که برای فرهنگ هند اهمیت اساسی داشت؛ یعنی دین، که خود عامل مهم وحدتبخش نیز به شمار میرفت.
گاندی از دینی سخن میگفت که میان همهٔ شهروندان مشترک باشد؛ دینی که «فراتر از هندوئیسم، اسلام، مسیحیت و دیگر ادیان قرار دارد. این دین جایگزین آنها نمیشود، بلکه میان آنها هماهنگی برقرار میکند و به آنها معنا و واقعیت میبخشد.»
به باور او، از یک سو دین به عنوان بنیانی مشترک، و از سوی دیگر ادیان گوناگون با ویژگیهای خاص خود، به شکلی مکمل در کنار یکدیگر وجود دارند. او میگوید:
«من باور ندارم روزی فرا برسد که بتوانیم بگوییم در جهان تنها یک دین وجود دارد. از یک نظر، حتی امروز نیز یک دین بنیادین در جهان وجود دارد. اما در طبیعت چیزی به نام خط کاملاً مستقیم وجود ندارد. دین مانند یک درخت است که شاخههای فراوان دارد. از منظر شاخهها میتوان گفت ادیان بسیارند، اما از منظر درخت، دین تنها یکی است.»
خود هندوئیسم نیز در طول هزاران سال تاریخ خود دینی بوده که تنوع، تکثر و سیالیتی چشمگیر را در خود پرورش داده و تقویت کرده است. از این رو، به نظر من، هندوئیسم در میان پنج دین بزرگ جهان، بیش از همه دستکم گرفته شده و در گفتوگوی میانادیانی نیز به شکلی تأسفبار مورد غفلت قرار گرفته است.
امروزه پیامدهای ناسیونالیسم تفرقهافکن و افراطی که بر سوءاستفاده از دین استوار است، بهروشنی در هند قابل مشاهده است؛ اما این پدیده تنها به هند محدود نمیشود. در سراسر جهان، احیای دوبارهٔ این «ائتلاف نامقدس» میان دینِ ناسیونالیستی و ناسیونالیسمِ دینی، کمکی به آشتی واقعی و وحدت بشریت نمیکند.
به نقل از نشریه استاندارد چاپ اتریش (کارل فلدنر، ۱۶ ژوئیهٔ ۲۰۲۶)
*کارل فلدنر در سال ۱۹۹۱ تحصیلات خود در رشتههای الهیات کاتولیک و آموزش مستقل دینی را با دریافت مدرک کارشناسی ارشد (Magister) به پایان رساند. او به مدت ۳۵ سال است که به عنوان معلم تعلیمات دینی فعالیت میکند.
وی در سال ۲۰۱۷ با ارائهٔ رسالهٔ دکتری خود با موضوع «کلیسای کاتولیک و مسئلهٔ فلسطین» موفق به اخذ درجهٔ دکتری شد. از سال ۲۰۲۱، او در دورهٔ کارشناسی ارشد رشتهٔ «دین ـ فرهنگ ـ جامعه» تحصیل میکند. موضوع پایاننامهٔ کارشناسی ارشد او «الهیات تطبیقی در گفتوگوی میان هندوئیسم و مسیحیت» بوده است.
