سایه‌های ممتد: جنگ، جامعه و بازآرایی قدرت

سایه‌های ممتد :

جنگ، جامعه و بازآرایی قدرت

جنگ سی‌روزه‌ی جاری میان ایالات متحده و اسرائیل از یک‌سو و جمهوری اسلامی ایران و شبکه‌ی نیروهای هم‌پیمان و نیابتی آن از سوی دیگر، دیگر صرفاً یک تقابل نظامی محدود نیست. این درگیری به‌تدریج به بحرانی چندلایه و ساختاری تبدیل شده که ابعاد آن از میدان‌های نبرد فراتر رفته و حوزه‌های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی را نیز دربر گرفته است. آنچه در حال شکل‌گیری است، نه یک جنگ کلاسیک با آغاز و پایان مشخص، بلکه نوعی وضعیت پایدارِ بی‌ثباتی است که می‌تواند پیامدهای بلندمدتی برای ایران، منطقه و حتی نظم جهانی به همراه داشته باشد.
در سطح نظامی، این جنگ بیش از آن‌که به‌دنبال پیروزی قاطع باشد، در مسیر فرسایش متقابل حرکت می‌کند. ایالات متحده و اسرائیل، با وجود برتری نظامی و تکنولوژیک، با محدودیت‌های سیاسی، هزینه‌های منطقه‌ای و نگرانی از گسترش دامنه‌ی جنگ مواجه‌اند. در مقابل، جمهوری اسلامی نیز اگرچه توانایی ایجاد اختلال، انجام حملات محدود و استفاده از شبکه‌ی نیروهای نیابتی را دارد، اما فاقد ظرفیت تبدیل این درگیری به یک پیروزی تعیین‌کننده است. نتیجه، شکل‌گیری چرخه‌ای از حملات و ضدحملات است که نه به پایان جنگ منجر می‌شود و نه به تغییر فوری توازن قوا.
گسترش دامنه‌ی درگیری به جبهه‌های مختلف، از لبنان و سوریه تا یمن و خلیج فارس، نشان می‌دهد که این جنگ به‌تدریج به یک منازعه‌ی چندجبهه‌ای تبدیل شده است. حضور بازیگران غیردولتی و نیروهای نیابتی، پیچیدگی بحران را افزایش داده و امکان کنترل آن را کاهش داده است. در چنین شرایطی، خطر خطای محاسباتی و تشدید ناگهانی درگیری به‌طور قابل‌توجهی افزایش می‌یابد.
با این حال، مهم‌ترین پیامدهای این جنگ را باید در حوزه‌ی اقتصاد سیاسی جست‌وجو کرد. تهدید مسیرهای حیاتی انرژی، به‌ویژه تنگه‌ی هرمز، افزایش قیمت نفت، اختلال در زنجیره‌های تأمین و بی‌ثباتی بازارهای مالی، نشان می‌دهد که این درگیری به‌طور مستقیم با معیشت میلیون‌ها نفر گره خورده است. برای ایران، این وضعیت به‌معنای تشدید فشارهای اقتصادی، کاهش درآمدهای ارزی و تعمیق بحران‌های ساختاری است که پیش از این نیز وجود داشتند.
در داخل کشور، جنگ خارجی به‌سرعت به ابزاری برای بازتنظیم مناسبات قدرت تبدیل می‌شود. حکومت، مطابق الگوی رایج در نظام‌های اقتدارگرا، از شرایط جنگی برای تشدید کنترل، امنیتی‌سازی فضا و مهار پیش‌دستانه‌ی نارضایتی‌ها بهره می‌گیرد. محدودیت‌های بیشتر در فضای مجازی، افزایش بازداشت‌ها و فشار بر فعالان مدنی و سیاسی، بخشی از پیامدهای مستقیم این وضعیت است. در چنین فضایی، هرگونه اعتراض به‌راحتی در قالب تهدید امنیت ملی تعریف و سرکوب می‌شود.
با این حال، این رویکرد، اگرچه ممکن است در کوتاه‌مدت به تثبیت کنترل منجر شود، در میان‌مدت و بلندمدت با چالش‌های جدی مواجه خواهد شد. ترکیب فشار اقتصادی، ناامنی روانی ناشی از جنگ و محدودیت‌های سیاسی، جامعه را در وضعیتی قرار داده که می‌توان آن را «تعلیق ناپایدار» نامید؛ وضعیتی که سکوت ظاهری در آن بیش از آن‌که نشانه‌ی رضایت باشد، حاصل فرسودگی و محدودیت امکان کنش است. تجربه‌های پیشین نشان داده‌اند که چنین شرایطی می‌تواند به‌طور ناگهانی به موج‌های جدیدی از نارضایتی منجر شود.
در این میان، اپوزیسیون خارج‌نشین نیز با چالش‌های جدی مواجه است. جنگ می‌تواند فرصتی برای بازتعریف نقش نیروهای سیاسی فراهم کند، اما این امر مستلزم انسجام، برنامه و ارتباط مؤثر با جامعه‌ی داخل است. در عمل، بخش قابل‌توجهی از این نیروها همچنان درگیر اختلافات درونی و فقدان استراتژی مشترک‌اند. این شکاف، یکی از موانع اصلی شکل‌گیری یک بدیل سیاسی قابل‌اتکاست.
در سطح بین‌المللی نیز، رویکرد غالب قدرت‌ها بیش از آن‌که بر پایان دادن به جنگ متمرکز باشد، بر مدیریت آن استوار است. بسیاری از بازیگران جهانی، نگران پیامدهای غیرقابل‌پیش‌بینی تغییرات ناگهانی هستند و ترجیح می‌دهند وضعیت موجود، هرچند پرهزینه، در چارچوبی قابل‌کنترل ادامه یابد. این رویکرد، چشم‌انداز هرگونه توافق پایدار را محدود کرده و جنگ را به یک وضعیت مزمن تبدیل کرده است.
در چنین بستری، می‌توان سه سناریوی اصلی برای آینده‌ی جنگ در نظر گرفت: تداوم جنگ فرسایشی با شدت کنترل‌شده، تشدید ناگهانی و گسترش آن به یک درگیری منطقه‌ای گسترده‌تر، و در نهایت، حرکت به‌سوی نوعی آتش‌بس یا توافق. با این حال، اهمیت این سناریوها نه صرفاً در خود آن‌ها، بلکه در نوع مواجهه‌ی جامعه و نیروهای سیاسی با هر یک از این مسیرهاست.
در سناریوی تداوم جنگ فرسایشی، که محتمل‌ترین وضعیت است، مسئله‌ی اصلی مدیریت بقا در شرایط فشار مزمن است. در چنین وضعیتی، حفظ شبکه‌های اجتماعی و مدنی، تقویت تاب‌آوری اقتصادی و روانی، و تلاش برای بازسازی تدریجی اعتماد، اهمیتی حیاتی پیدا می‌کند. در سناریوی تشدید ناگهانی جنگ، اولویت به امنیت و بقا تغییر می‌یابد و آمادگی برای شرایط اضطراری، در کنار حفظ انسجام اجتماعی، تعیین‌کننده خواهد بود. در سناریوی حرکت به‌سوی آتش‌بس یا توافق نیز، فرصت‌هایی برای طرح مطالبات و بازتعریف کنش سیاسی ایجاد می‌شود که بهره‌گیری از آن‌ها نیازمند آمادگی و سازمان‌یافتگی است.
در نهایت، اگرچه مسیرهای مختلفی برای آینده‌ی این جنگ قابل تصور است، اما آنچه بیش از همه اهمیت دارد، نه خود سناریوها، بلکه ظرفیت جامعه برای مواجهه با آن‌هاست. نشانه‌های موجود بیش از آن‌که از آمادگی برای یک تحول بنیادین حکایت کنند، از تداوم یک بن‌بست پیچیده خبر می‌دهند. با این حال، این بن‌بست را نمی‌توان صرفاً محصول فشارهای بیرونی یا توازن قوای نظامی دانست، بلکه بازتابی از ضعف در سازمان‌یافتگی، گسست در اعتماد اجتماعی و فقدان یک کنش جمعی مؤثر نیز هست.
به بیان دیگر، آینده‌ی این وضعیت نه فقط در میدان‌های جنگ یا در تصمیمات قدرت‌های جهانی، بلکه در توان جامعه برای عبور از پراکندگی و شکل‌دهی به یک اراده‌ی جمعی رقم می‌خورد. بدون چنین ظرفیتی، حتی در صورت تغییر در شرایط بیرونی، امکان تحقق یک تحول پایدار محدود خواهد ماند.
از این منظر، پرسش اصلی دیگر فقط این نیست که جنگ چگونه پایان می‌یابد، بلکه این است که آیا جامعه و نیروهای سیاسی قادر خواهند بود از دل این بحران، به سمت بازسازی خود، ایجاد پیوندهای واقعی و شکل‌دهی به بدیلی مبتنی بر آزادی و برابری حرکت کنند یا نه.
پاسخ به این پرسش، در کنش‌های امروز نهفته است. تداوم وضعیت موجود، بیش از آن‌که یک تقدیر اجتناب‌ناپذیر باشد، حاصل تعویق در شکل‌گیری همین کنش‌هاست. در مقابل، هر گامی در جهت سازمان‌یافتگی، بازسازی اعتماد و تبدیل نارضایتی به مطالبه‌ای آگاهانه، می‌تواند مسیر تحولات را تغییر دهد.
در نهایت، اگر این ظرفیت شکل نگیرد، هر سناریویی که محقق شود، در بهترین حالت به جابه‌جایی موقت در توازن قدرت منجر خواهد شد، نه به تغییر واقعی. اما اگر چنین ظرفیتی ایجاد شود، حتی محدودترین شکاف‌ها نیز می‌توانند به نقطه‌ی آغاز یک تحول معنادار بدل شوند.

پست ٢