آزادیِ ربوده ‌شده (تأملی در لغزش آزادی‌خواهی به فاشیسم)

برای گشودن این بحث، لازم است از همان آغاز مرزی صریح ترسیم کنم و آن اینکه اندیشه‌ورزی با مریدپروری و با «به‌ذائقه‌ی رایج سخن‌گفتن» تفاوتی ماهوی دارد. اندیشه‌ورزی، بنا بر تعریف کلاسیک آن از سقراط تا کانت و از وبر تا آرنت، مستلزم ناآرام‌کردن بداهت‌ها، به تعلیق درآوردن یقین‌های جمعی و مقاومت در برابر وسوسه‌ی هم‌صدایی است؛ در حالی‌که مریدپروری دقیقاً بر عکس عمل می‌کند و با ساده‌سازی، دوگانه‌سازی و تأیید هیجانات مسلط، احساس تعلق و قطعیت می‌آفریند.

تاریخ اندیشه نشان می‌دهد هر جا «محبوبیت» و «فهم‌پذیری فوری برای همگان» به معیار حقیقت بدل شده، تفکر جای خود را به ایدئولوژی داده است؛ زیرا ایدئولوژی، برخلاف تفکر، نه برای پرسش‌گری بلکه برای بسیج و اطاعت طراحی می‌شود. سخن گفتن مطابق ذائقه‌ی رایج، اگر به قیمت حذف پیچیدگی، تعلیق داوری و امکان خطا تمام شود، دیگر کنش فکری نیست، بلکه تکنیکی است برای تولید اجماع عاطفی.

آنچه امروز به نام مطالبه‌ی آزادی و زندگی انسانی پیش چشم ماست، اگر تنها به نیت‌های اعلامی‌اش بسنده نکنیم و اندکی در شیوه و منطق درونی آن درنگ کنیم، ممکن است حامل خطری باشد که تاریخ معاصر بارها آن را تجربه کرده است: لغزش آزادی‌خواهی به فاشیسم. فاشیسم، برخلاف تصور رایج، هرگز با چهره‌ی آشکار استبداد ظاهر نشده است؛ همواره خود را منجی نظم، پاسدار کرامت و حتی حامی آزادی معرفی کرده است. از همین‌رو، شناخت آن نه از راه شعارها، بلکه از راه دقت در رفتارها، زبان و شیوه‌ی اعمال قدرت ممکن می‌شود.

نخستین نشانه، آن‌گاه پدیدار می‌شود که یک جریان سیاسی، خود را نه یکی از صداهای مردم، بلکه تنها صدای مردم بداند. در چنین وضعی، آزادی دیگر حقی همگانی نیست، بلکه امتیازی است که به وفاداران داده می‌شود. اختلاف نظر، به‌جای آنکه امری طبیعی و مشروع تلقی شود، به «خیانت» اخلاقی تعبیر می‌گردد. امیلیو جنتیله، در بررسی فاشیسم ایتالیایی، نشان داده است که موسولینی چگونه با مقدس جلوه‌دادن سیاست، فاشیسم را «بیان طبیعی ملت» معرفی کرد و هر صدای متفاوتی را بیرون از دایره‌ی مشروعیت قرار داد. آنجا که «مردم» به یک صدا تقلیل می‌یابند، تکثر ـ که جانِ آزادی است ـ نخستین قربانی خواهد بود.

نشانه‌ی دوم، تغییر زبان سیاست است. زمانی که نقد قدرت جای خود را به تخریب شخصیت منتقد می‌دهد، سیاست از میدان گفت‌وگو به عرصه‌ی تحقیر و طرد کشیده می‌شود. هانا آرنت در ریشه‌های توتالیتاریسم نشان می‌دهد که سرکوب فیزیکی همواره با بی‌اعتبارکردن اخلاقی آغاز می‌شود؛ مخالف پیش از آنکه حذف شود، از نظر اخلاقی بی‌ارزش و حتی «ناانسان» جلوه داده می‌شود. در چنین فضایی، تهدید و قلدری نه حاشیه‌ی سیاست، بلکه بخش اصلی آن می‌شود.

نشانه‌ی سوم، زیبا جلوه‌دادن مرگ و ستایش رنج است. والتر بنیامین هشدار می‌دهد که فاشیسم سیاست را به نمایش بدل می‌کند و مرگ را با شکوه و معنا می‌آراید. در این نگاه، جان انسان‌ها دیگر هدف سیاست نیست، بلکه وسیله‌ای برای رسیدن به هدفی بزرگ‌تر تلقی می‌شود. دفاع از زندگی و پرهیز از خشونت، به ترس یا سازش تعبیر می‌گردد. اما تجربه‌ی تاریخ نشان داده است که جنبشی که مرگ را فضیلت می‌داند، دیر یا زود زندگی را قربانی خواهد کرد.

نشانه‌ی چهارم، دشمن‌سازی پیوسته و گسترش‌پذیر است. دشمن، ثابت نمی‌ماند؛ هر روز دایره‌اش وسیع‌تر می‌شود. کارل اشمیت، با تعریف سیاست بر اساس تمایز دوست و دشمن، ناخواسته منطق درونی این روند را آشکار کرد یعنی سیاستی که بدون دشمن معنا ندارد، بدون حذف نیز نمی‌تواند دوام بیاورد. چنین سیاستی، حتی اگر امروز در قامت اعتراض ظاهر شود، فردا جز با سرکوب قادر به حکومت نخواهد بود.

و سرانجام، نفی تکثر به نام «وحدت». وعده‌ی کنارگذاشتن اختلاف‌ها تا «پس از پیروزی»، آشناترین فریب در تاریخ انقلاب‌هاست. از فرانسه‌ی ۱۷۹۳ گرفته تا روسیه‌ی ۱۹۱۷ بارها دیده‌ایم که تفاوت‌ها قربانی مصلحتی موقت شده‌اند و استبداد، به واقعیتی پایدار بدل گشته است. آزادی، اگر تفاوت‌ها را به رسمیت نشناسد، چیزی جز تغییر نام سلطه نخواهد بود.

از این‌رو، داوری اخلاقی درباره‌ی یک جنبش نه بر اساس شعارها و اهداف اعلامی، بلکه بر پایه‌ی رفتار آن با نقد، با زندگی، با زبان و با تکثر ممکن است. جریانی که آزادی را مشروط می‌کند، منتقد را دشمن می‌خواند، مرگ را زیبا جلوه می‌دهد و تفاوت را مزاحم می‌داند، حتی اگر علیه استبداد برخاسته باشد، در حال بازتولید همان منطقی است که مدعی مبارزه با آن است.

آزادی‌ای که فقط برای هم‌فکران باشد، آزادی نیست؛ و جنبشی که تاب شنیدن نقد را ندارد، هرچند از دل رنج مردم برخاسته باشد، آینده‌ای جز بازتولید فاشیسم نخواهد داشت.
@sahandiranmehr

سهند ایرانمهر

پست ٢