سیاوش شیرزاد 38 ساله اهل بوکان بود

‏سیاوش تا لحظه آخر امید داشت کمک ترامپ از راه برسد. سیاوش شیرزاد، ۳۸ ساله، اهل بوکان بود. ‏با شروع خیزش انقلابی، طاقت نیاورد. می‌خواست به سیل جمعیت بپیوندد. ‏خانواده‌اش گفتند: «نرو، خطرناک است»

‏اما پاسخ قاطعی داد: ‏«این جشن انقلاب است. می‌روم. ترامپ گفته از ما حمایت می‌کند. می‌روم»

‏در ویدیوها پیداست: جمعی از جوانان، دور آتشی، به کردی می‌رقصند؛ میدان پونک تهران.

‏یکی از آن‌ها که دستمالی در دست دارد و می‌رقصد، سیاوش است. ‏دقایقی پیش از این صحنه، اتفاق دیگری افتاده بود: آتش زدن پلاکارد عکس قاسم سلیمانی.

‏در حالی که جوانان می‌رقصند، از فاصله ۵ و ۱۰ متری، با گلوله جنگی آن‌ها را به رگبار می‌بندند. ‏درجا، ۲۲ جوانی که در حال رقص کردی بودند به رگبار بسته می‌شوند. ‏ساعت ۳ بامداد، مجروحان را با آمبولانس به بیمارستان الغدیر تهران می‌برند.

‏آنجا می‌گویند: «جا نداریم.»

‏این‌بار سیاوش را  که هنوز زنده است  به بیمارستان رسول اکرم منتقل می‌کنند. ‏او تا ساعت ۲ بامداد جمعه زنده بوده، اما به‌دلیل عدم رسیدگی و از دست دادن خون زیاد، ساعت ۲ جان می‌سپارد.

‏خانواده، ۴۸ ساعت تمام در جست‌وجوی او بودند. ‏ساعت ۴، تلفن همراهش روشن می‌شود.

‏یکی از خدمه بیمارستان به خانواده سیاوش زنگ می‌زند. می‌گوید: «پسرتان زنده است. بیایید.»

‏خانواده از بوکان به تهران می‌آیند. ‏اما وقتی می‌رسند، به آن‌ها می‌گویند: «سیاوش، نیم ساعت پیش جان سپرد»

‏از خانواده پول زیادی می‌گیرند تا جسد را در سردخانه نشانشان بدهند. ‏روز بعد، حکومت، جسد سیاوش را با آمبولانس به پزشکی قانونی کهریزک منتقل می‌کنند.

‏آنجا خانواده با صحنه‌ای وحشتناک روبه‌رو می‌شود: پنج هزار جنازه. ‏محیط پر از نیروهای امنیتی است. هیچ‌کس اجازه حرف زدن ندارد. همه اجساد شماره‌گذاری شده‌اند. شماره سیاوش: ۱۲۶۴۷.

‏او را داخل یک کیسه انداخته بودند.

‏می‌گویند: «فردا ساعت ۹ صبح به بهشت زهرا بروید. جسد را تحویل بگیرید، به شهرستان ببرید و دفن کنید.»

‏خانواده ساعت ۷ صبح به بهشت زهرا می‌روند تا سیاوش را به بوکان ببرند. ‏تا ساعت ۱۲، همه جنازه‌ها تحویل داده می‌شود؛ ‏اما جنازه سیاوش را نه.

‏می‌گویند: «پرونده شما فوق‌امنیتی است. چون بوکان و شهرهای کردستان هنوز شلوغ نشده، جنازه را تحویل نمی‌دهیم. مردم واکنش نشان می‌دهند»

‏آن‌ها چه کرده بودند؟ ‏ساعت ۵ صبح، خودشان جنازه سیاوش را به استانداری ارومیه منتقل کرده بودند. ‏خانواده تا ساعت ۱ ظهر در تهران سرگردان می‌ماند. ‏بعد راهی ارومیه می‌شوند. ‏ساعت ۷ عصر می‌رسند. ‏همان‌جا وزارت اطلاعات، پدر و برادر سیاوش را احضار و بازداشت می‌کند.

فشار می‌آورند: «به شرطی جنازه را تحویل می‌دهیم که مردم نیایند و شلوغ نشود. ‏در غیر این صورت، خودمان او را دفن می‌کنیم؛ در جایی که ۱۲ هزار گور دسته‌جمعی وجود دارد. ‏آن‌وقت میان اجساد گم می‌شود و هرگز پیدایش نمی‌کنید.»

خانواده ناچار می‌پذیرد. ‏ساعت ۱۲:۳۰ شب، پدر سیاوش را به پادگان نظامی جلدیان ـ میان نقده و پیرانشهر ـ می‌برند. ‏می‌گویند جسد آنجاست.

‏پدر با فرماندار تماس می‌گیرد و تهدید می‌کند: «اگر جسد را تحویل ندهید، همه مردم را جلوی فرمانداری جمع می‌کنم.»

‏تهدید مؤثر واقع می‌شود و قول تحویل می‌دهند؛ ‏اما شرط دیگری می‌گذارند: ‏«حق ندارید او را در بوکان دفن کنید. ‏باید در روستایی، ۱۰ کیلومتر خارج از شهر، به خاک بسپارید.»

‏پدر می‌گوید: ‏«او را به روستای پدربزرگش می‌بریم؛ گردی قه‌بران».

‏حدود ۵۰ خودروی نظامی، حامل حدود ۲۵۰ مأمور، جسد را تا روستا همراهی می‌کنند.

‏هشدار می‌دهند: «اگر حتی یک شعار بدهید، جسد را با خودمان می‌بریم. ‏حق فیلم‌برداری ندارید.»

‏روستا شبیه منطقه جنگی شده بود. ‏و لحظه آخر: ‏خانواده، سیاوش را بوسیدند و با او وداع کردند.

‏مادرش با صدایی رسا فریاد زد: ‏«هیچ‌کس حق ندارد برای پسرم اشک بریزد و گریه کند. ‏پسرم را تقدیم کردستان کردم.».

‏اجازه سوگواری در خانه ندادند. ‏فقط در مسجد اجازه برگزاری مراسم داشتند. ‏روز اول، پنج هزار نفر آمدند. ‏سرکوبگران تهدید کردند مسجد را می‌بندند.

‏و خانواده گفت: ‏«ما فرزندمان را تحویل گرفتیم. ‏با او وداع کردیم. ‏دیگر چیزی برای از دست دادن نداریم.»

‏راوی که از نزدیکان سیاوش است همه اینها را با دقت و وسواس زیاد تعریف می‌کند.  به اینجا که میرسد با صدای بلند گریه می‌کند:

‏سیاوش می‌گفت: «این جشن انقلاب است. می‌روم. ترامپ گفته از ما حمایت می‌کند. می‌روم»

برگرفته از توییتر آقای سامان رسول پور @SamRasoulpour

پست ٢