علی آشوری
رفتن، گذار، و مسئولیت اندیشه در لحظهی انسداد تاریخی
در ایران امروز، نوشتن دیگر کنشی خنثی یا صرفاً تفسیری نیست. هر متن، چه بخواهد و چه نخواهد، در میدان نیروهای اجتماعی و سیاسی جای میگیرد و موضع میگیرد. از همین رو، نخستین وظیفهی نوشتار روشنفکرانه، شفافسازی این موضع است. ابهام در چنین لحظهای نشانهی پیچیدگی نظری نیست، ولی اغلب به تعلیق مسئولیت میانجامد.
در این نقطه باید با صراحت گفت: رژیم جمهوری اسلامی، همچون نظمی که بر سرکوب سیستماتیک، فساد ساختاری و تخریب مستمر امکان زیستن بنا شده، جای شکی نیست که باید برود. این گزاره حاصل شتاب یا هیجان سیاسی نیست، نتیجهی انباشت تجربهای تاریخی است که نشان داده این نظم، ظرفیت اصلاح از درون را از دست داده است.
سخن گفتن از «رفتن رژیم» در این متن، نام یک آرمان دوردست یا وعدهی آینده نیست. این عبارت، توصیف وضعیتی عینی است که در آن عرصهی زندگی مردم بهطور مداوم و خزنده تنگ شده است. این تنگشدگی فقط به اقتصاد و معیشت محدود نمیشود، هرچند فقر، ناامنی و بیثباتی بخش مهمی از آناند. آنچه بیش از همه در حال فرسایش است، خودِ امکان زیستن است: امکان سخن گفتن بیهراس، امکان حضور در فضای عمومی، امکان اعتماد، و حتی امکان تصور آینده. نظمی که زندگی را به وضعیتی تعلیقی بدل میکند، صرفاً حکومت نمیکند، نظمی ست که بر بدنها، زبان و زمان اعمال سلطه میکند.
در چنین شرایطی، تأکید صرف بر اصلاح یا تغییر تدریجی بیش از آنکه نشانهی واقعبینی باشد، فاصله گرفتن از تجربهی زیستهی جامعه است. رژیمی که بقای خود را از طریق امنیتیسازی حیات اجتماعی، حذف مستمر صداهای ناهمساز و بازتولید ترس تضمین میکند، امکان اصلاحپذیر را ازدست داده و میدهد. اصلاح مستلزم بهرسمیتشناختن انسان بهعنوان سوژهای دارای حق است، در حالی که در این نظم، شهروند به مسئلهای امنیتی فروکاسته میشود. از این رو، هر وعدهی اصلاح از درون، به تعلیق اخلاقی و فرسایش امید میانجامد.
فشار بر مردم در این معنا پیامد خطا یا ناکارآمدی مقطعی نیست. این فشار، خودِ منطق حکمرانی است. انسداد، وضعیتی گذرا یا حاصل شرایط اضطراری نیست، خود شیوهی بقاست. هر روز ماندن این نظم، مستلزم تنگتر کردن عرصهی زیست و محدودتر کردن امکان زندگی است. به همین دلیل، نفی بیقید و شرط رژیم، خواستی حداکثری یا افراطی نیست، خواستی حداقل ونیز شرط توقف این فرسایش مداوم است. رفتن رژیم، شاید به احتمال یقین پیششرط بازگشت نفسی تازه به جامعه و توقف ویرانی تدریجی زندگی است.
با این حال، درست در همین نقطه که ضرورت فروپاشی بدیهی میشود، اندیشه با خطری تازه روبهرو میگردد: تقلیل رهایی به خودِ فروپاشی. اینجاست که مسئلهی «منطق گذار» اهمیت مییابد. گذار مرحلهای کوتاه میان دو نظم است نیست و یا صرفاً مسئلهای حقوقی یا نهادی. گذار صحنهای متراکم از کشاکش گفتمانها، حافظهها و اشکال مختلف قدرت است. آنچه در این صحنه تعیینکننده است، تنها آنچه فرو میریزد نیست، در واقع امر آن چیزی است که مجال تثبیت مییابد.
در لحظهی فروپاشی، قدرت ناپدید نمیشود. قدرت تغییر مکان میدهد و خود را در زبانها، روایتها و وعدههای تازه سازمان میدهد. تجربهی تاریخی نشان داده است که سلطه الزاماً با چهرهی پیشین بازنمیگردد. گاه با ادعای نظم و ثبات ظاهر میشود، گاه با دعوت به وحدت، و گاه با زبان نجات جمعی. درست در همینجاست که خطر عبور از یک شر به شری دیگر پدیدار میشود؛ خطری که اغلب در پوشش عقلانیت یا ضرورت تاریخی پنهان میماند.
هشیاری نسبت به منطق گذار بهمعنای تردید در ضرورت سرنگونی یا ترس از آینده نیست. این هشیاری نشانهی جدی گرفتن ایدهی رهایی است. جامعهای که از دل سرکوب بیرون میآید، حامل زخمهای انباشته، ترسهای موروثی و حافظههای سرکوبشده است. اگر این تجربهی زیسته مجال بیان و بازاندیشی نیابد، بهسرعت میتواند به منبع بازتولید خشونت بدل شود. گذار بدون حافظه، گذار بدون عدالت است و عدالت به تعویقافتاده، اغلب به تثبیت نظمی تازه از سلطه میانجامد.
در این چارچوب، مسئلهی «جایگزینی» نباید بهعنوان طرحی فنی یا نسخهای از پیش آماده فهمیده شود. جایگزینی، فرآیندی گفتمانی و تاریخی است که در دل فراز و فرود جنبش اجتماعی شکل میگیرد. این فرآیند در جدال میان روایتها، در مقاومت در برابر تمرکز زودهنگام قدرت و در حفظ امکان نقد مداوم معنا مییابد. هر تلاشی برای بستن این میدان به نام ثبات، ضرورت یا مصلحت، نشانهای از بازگشت منطق انسداد است.
درک امروزین از سیاست ما را ناگزیر میکند که گذار را امری باز، ناپایدار و زمانمند بفهمیم. گذار افقی است که باید مراقبت شود، نه وضعیتی که باید هرچه زودتر تثبیت گردد. این مراقبت مستلزم پذیرش اختلاف، ناهمزمانی و حتی تعارض است. جنبشی که نتواند تکثر درونی خود را تحمل کند، ناخواسته زمینهی بازتولید همان سازوکارهایی را فراهم میکند که علیه آنها برخاسته است.
در این میان، نقش روشنفکر ایرانی، چه درون کشور و چه بیرون از آن، طراحی آینده بهجای جامعه نیست. این نقش، حفظ امکان اندیشیدن در دل گذار است. روشنفکری که نفی رژیم را به تعویق اندازد، از واقعیت اجتماعی فاصله میگیرد. روشنفکری که نسبت به خطرات پسافروپاشی سکوت کند، به سادهسازی و یا هیولای آینده یاری میرساند. مسئولیت در نگهداشتن این تنش شکل میگیرد؛ تنشی میان نفی قاطع اکنون و هشیاری نسبت به فردا.
شاید رفتن رژیم، آغازی ناگزیر است. رهایی، اما امری تدریجی، شکننده و نیازمند مراقبت دائمی است. وفاداری به رهایی در تصویرسازی از فردایی کامل معنا و مفهوم نمییابد، در اصل پاسداری از گشودگی اکنون شکل میگیرد؛ اکنونی که همزمان نفی میکند، میپرسد و اجازه نمیدهد تاریخ با نامی تازه خود را تکرار کند. تنها در این افق است که میتوان امید داشت فروپاشی به گشایش بینجامد، نه به محاصرهای دیگر.
علی آشوری
سوم ژانویه ٢٠٢٦
